X
تبلیغات
رایتل
آخرین روز - کاغذ سفید
کاغذ سفید
کاغذ سفید

یک بار رفته بودم که دیگر بر نگردم!
گفتم که خورشید غروب کرد
گفتم به ماه تو هم نتاب
گفت به من ، غصه نخور
پایان شب سیه سپید است!

اما ...
ماه در آمد
من هم دیگر نرفتم

دوباره صبح شد
دوباره خورشید طلوع کرد
وعالم خیال کرد شب هرگز نمی ماند

پس ...
کشت و هی کشت
خون ریخت و هی ریخت

باز خورشید رفت
باز دل ماه به رحم آمد
تابید و تابید تا خورشید برگردد!

و کسی نفهمید تاریکی می آید
و خورشید هم روزی می رود
و دیگر دل ماه هم به رحم نمی آید

پس ...
بکشید و هی بکشید
خون بریزید و هی بریزید

اما ...
روزی می آید که دیگر روزی نیاید!

+نوشته شده در پنج‌شنبه 22 خرداد‌ماه سال 1382ساعت06:07 ق.ظتوسط بابا شمل | | 7 نظر