X
تبلیغات
رایتل
سیاهی - کاغذ سفید
کاغذ سفید
کاغذ سفید

صدای زنگ ساعت
می گفت که صبح اومده
اما هوای بیرون
می گفت که شب نرفته

رفتم دم پنجره
سری بیرون کشیدم
دیدم که خورشید خانم
تو گوشه آسمون
 کز کرده و نشسته

خوشید تن طلایی
مث زغال سیاهه
نور سیاه خورشید
همه جا رو گرفته

دیدم آدمای شهر
تنپوششون سیاهه
آخ که چشام سیاهه
شب و روزم سیاهه

جلو آینه رفتم
آینه هم سیاهه
وای که چقدر سیاهی
سر تا پام و گرفته

به قصد خونه یار
از خونه بیرون میام
زمین شهر سیاهه
آسمونش سیاهه

حوریای شهر ما
سر تا پاشون سیاهه!

از وسط سیاهی
به نیت سپیدی
میرم خونه یارم
یار چادر سپیدم

در میزنم تتق تق
یارم میاد دم در
آخ که اونم سیاهه
وای که اونم سیاهه

حوریای شهر ما
سر تا پاشون سیاهه!

آدمای شهر من!
اونایی که سپیدی
نرفته از دلهاتون
بیاین سیاهی ها رو
از در و دیوار شهر
پاک و مبرا کنیم
خورشید تن طلا رو
بازم طلایی کنیم

+نوشته شده در سه‌شنبه 8 مهر‌ماه سال 1382ساعت10:00 ب.ظتوسط بابا شمل | | 9 نظر