X
تبلیغات
رایتل
بر من چه گذشت(۲) - کاغذ سفید
کاغذ سفید
کاغذ سفید

صبح شنبه به تاریخ 15 آذرماه ، تهران ملبس به لباس نظامی ، کلاه بر سر ، پوتین در پا و پاچه های شلوار گتر شده ، درب ورودی پادگان افسریه به همان تعداد که بودیم به همان تعداد ستون شدیم! کمی خومونی تر خر تو خر! و دژبان با دقت هر چه تمام تر ما را گشت تا مبایل و وسایل ممنوعه وارد پادگان نکنیم. 15 نفر بیرون ، 20 مبایل وارد پادگان شد! درود بر دژبان باهوش!

همگی ما با راهنمایی دژبان به سمت بهداری حرکت کردیم تا حکم تقسیم خود را بگیریم که آنجا به ما گفتند که ما منتظر شما نبودیم ولی حالا که اومدید و طرح واکسیناسیون سرخک و سرخچه است بمانید! شما نیرویی بودید که ما روتون حساب نمی کردیم و حالا هم حساب نمی کنیم اما چون می خواهیم بگیم ما هم قدرت داریم پس باید بمانید!

هر چه معترض شدیم که ما بدون وسیله و امکانات اومدیم و حتی لباس زیر ، حتی اون لباس خیلی زیر هم همراه نداریم! و ما باید حداقل امکانات اولیه انسان را همراه داشته باشیم ، در جواب گفتند: شما مگر آدمید؟! شما سرباز هستید و برده ما! شما پزشک هستید و حافظ جان آدم! و باید بمانید ...

از ما 15 نفر ، 2 نفر دندانپزشک و 1 نفر دامپزشک بود که هر چه اعتراض کردند در جواب گفتند: اون آمپولی را که یک دندانپزشک میتونه تو اون حفره تنگ دهان بزنه یه پزشک نمیتونه! و در ثانی اومدیم و این واکسن ها حمله غرب به کشور اسلامی ما بود و کسی دچار جنون گاوی شد ، اون وقت ما دامپزشک نمیخواهیم؟!

خلاصه اون شب همه ما را در پادگان افسریه نگه داشتند و خحلاصه میخ آهنین در سنگ نرفت! اون شب به همه ما یک پتوی کثیف و یک ملحفه مستعمل شسته شده دادند! و اون شب با چه نکبتی در پادگان موندیم.

نهار هم پلو مرغ بود که چون بشقاب و قاشق و چنگال یا به عبارتی یقلاوی نداشتیم اون پلو مرغ را کف دستمان ریختیم و خوردیم! باور کنید کاری که تا به حال نکرده بودم ، کردم . میگند سرباز باید خاکی باشه اگه لااقل خاکی نیستیم باید چرب و چیلی و کثیف مثیف که باشیم!

اون شب که با هر نکبتی که بود گذشت و بح روز بعد به تاریخ 16 آذرماه 5 نفر از ما که 2 نفر پزشک ، 2نفر دندانپزشک ، 1 نفر دامپزشک را در تهران نگه داشتند و 10 نفر مابقی را به دهکده بزرگ کرج! فرستادند. شاید وجود دامپزشک در تهران لازم تر به نظر می آمد!

و قرعه به نام من افتاد که من هم به کرج بروم و اینها همه جز تقدیر و خواست خدا چیز دیگری نبود.

وقتی ما 10 نفر را به کرج بردند بنا بر این شد که 3 نفرمان در سپاه منطقه بمانند و بقیه را به مرکز بهداشت بفرستند و چون بین ما 10 نفر ، من و 2 نفر دیگر که از قبل با هم دوستان صمیمی بودیم خواستیم آنجا بمانیم ، راستش فکر کردیم شاید شرایط سپاه منطقه کرج بهتر باشه ، لااقل یه نمازخانه هست که توش بخوابیم! به قول یکی از بچه ها اینجا لااقل یه فرش زیر پامونه! اما باز هم قسمت نبود اونجا بمونیم و قرعه به نام من و دوستانم افتاد که که به مرکز بهداشت کرج منتقل شویم. دیگه داشتیم عصبانی می شدیم عین توپ فوتبال مرتب ما را این طرف اوطرف پاس میدادند تازه ساعت هم از 2 بعدازظهر گذشته بود و از نهار هم خبری نبود. راستی یادم رفت که بگم از صبحانه هم خبری نبود و شب گذشته هم چون ما سرباز اون پادگان نبودیم و ژتون نداشتیم شام هم نداشتیم!

آری! ما حدود ساعت 3 بعدازظهر به مرکز بهداشت کرج رسیدیم. اونجا دیگه جو نظامی نبود و ما هم دیگه آقای دکتر بودیم نه برده! اون قدر به بردگی عادت کرده بودیم که دیگه داشتیم دکتر بودنمان را فراموش می کردیم! بعد هم با کلی عذرخواهی یه مهمانسرا بهمون دادند که واقعا عالی بود. اتاقهای دو تخته با حمام و آب همیشه گرم که نعمت بزرگی بود که طول 45 روزی که در پادگان خاتمی بودیم از این نعمت محروم بودیم وحسابی خاکی شده بودیم! ، شوفاژ ، تلویزیون ، یخچال ، باور نکردنی بود. از اون آسایشگاه پادگان افسریه با اون پتوی کثیف و ملحفه مستعمل شسته! و بعد یه یه نمازخانه با یه فرش ماشینی حالا اومدیم تو یه هتل با تمام امکانات ، تازه یه میز پینگ پنگ هم داشتیم که من و دوستم جواد با کد 070/15 با هم خیلی بازی کردیم. خلاصه کلی صفا بود...

+نوشته شده در شنبه 18 بهمن‌ماه سال 1382ساعت06:32 ق.ظتوسط بابا شمل | | 5 نظر