X
تبلیغات
رایتل
بر من چه گذشت(۴) - کاغذ سفید
کاغذ سفید
کاغذ سفید

بعد از اینکه در این هتل مستقر شدیم بنا شد که از فردا به تاریخ 17 آذرماه در طرح واکسیناسیون به عنوان پزشک ناظر مشغول به کار شدیم.

17 آذرماه ، صبح ، من به منطقه 1 کرج (جهانشهر) اعزام شدم و به عنوان پزشک ناظر در درمانگاه سبزه پرور مشغول به کار شدم ، فردای آن روز هم در همان درمانگاه بودم که داشت کم کم کارم تکراری و خسته کننده میشد اما باز دست تقدیر چرخید و در تاریخ 19 آذرماه مرا به عنوان پزشک سیار به جاده چالوس فرستادند و من آن روز به عنوان پزشک سد امیرکبیر در درمانگاه سد بودم. آن روز باران شدیدی می آمد که آدم احساس میکرد الان سقف درمانگاه خراب میشه! آن روز 5 مصدوم به علت یک تصادف در آن جاده به آن درمانگاه آوردند که یک خانم 30 ساله در میان آنها فوت شد و یک آقا که خونریزی فعالی داشت و به زحت کنترل شد و به بیمارستان مدنی کرج انتقال یافت و 3 نفر دیگر تقریبا حال خوبی داشتند. ولی آنچه برای من مهم بود این بود که 19 آذرماه اولین تجربه من به عنوان یک پزشک بود که تنها و مستقل کار میکردم و آن روز برایم خاطره انگیز بود و توانایی های خودم را سنجیدم و بابا ای ول ...

20 آذرماه ، پنجشنبه ، کرج ، درمانگاه اویس قرنی ، در منطقه 3 کرج مشغول به کار بودم.

21 آذرماه ، جمعه ، تهران گردی!

22 آذرماه ، شنبه ، باز سد امیرکبیر و از آنجا تقسیم شدیم و من پزشک ناظر و سیار روستاهای جوراب ، ابحرک ، سیجان ، سرزیارت و ارگنه بودم . تک تک این روستاها زیبا و هرکدام برایم کلی خاطره است. دم تک تک خانه ها رفتیم و به افراد 5 تا 25 سال واکسن زدیم.

در ارگنه ویلای زیبایی بود که اهالی میگفتند شیخ علی تهرانی آنجا زندگی میکند. من که ندیدم ولی اصلا به ما چه؟! اصلا این شیخ علی تهرانی کی هست؟ من که نمیدونم!

23 آذرماه ، یکشنبه با همان اکیپ روز گذشته رفتیم جاده چالوس: مقصد سیرا ، در 50 کیلومتری کرج و از آنجا به عنوان پزشک سیار به شلنک در 60 کیلومتری کرج رفتیم. جاده شلنک از خاطره انگیز ترین مسیرهای عمر من بود. مسیر خاکی که از راه شهرستانک می گذشت و آنقدر از دامنه کوه با شیب زیاد بالا می رفت که کم کم احساس سقوط آزاد به آدم دست می داد. مسیر جاده خاکی ، با برف سپید پوش شده بود و برف های جاده یخ زده بود و پاژنی که سوارش بودیم هرچند با دنده کمکی بالا می رفت ولی در بعضی از شیب ها می سرید و دل آدم از ارتفاع ها به پایین می افتاد! شلنک روستایی بود در ارتفاعات بسیار بالا و سفید سفید و آنقدر زیبا و چشمگیر که تمام دنیا زیر پایت بود و تو هم زیر پای خدا! و از آنجا به روستاهای سرک و سپس گودر رفتیم. و در راه برگشت به سیرا به روستای همه جا رفتیم و انصافا همه جا رفتیم! روستا ی همه جا در دامنه کوه بصورت پله پله بود به نحوی که سقف هر خانه کوچه مقابل خانه های بالاتر بود و اکیپ ما روی سقف خانه یکی از اهالی روستای همه جا بساط واکسیناسیون را پهن کرد و منتظر همه جایی ها نشستیم! و تک تک آمدند. چیزی که در میان آن جمع مشخص بود که دختران مجرد آنها سنین بالایی داشتند و  ر حتی دختران مجرد 40 ساله زیادی را میشد دید. میگفتند که پسران اهالی میرند و از شهر زن میگیرند! و دختران اینجا چون با جای دیگری ارتباط ندارند مجرد می مانند! دخترا اینجا به پسر به یه موجود دست نایافتنی نگاه میکردند! دلم سوخت ... اگه این دختران می دونستند مرد عجب موجود وحشتناکیست ، احساس خوشبختی در وجودشان رخنه می کرد... دختران زیبایی که طاق ابروانشان پیوسته بود و رنگ چشمانشان دل آدم را قلقلک میداد! موهای بافته این دختران بلند قد و رشید ، زیباییشان را دوچندان کرده بود.(قابل توجه پسرانی که نمیتونند دختری را خرکنند!) خلاصه مردمی بودند اهل صفا و آب هوایش بسیار خوش هیکل!

وقت صلات ظهر یکی از اهالی ما را به خانه خودش برد و دوگانه ای به درگاه یگانه نهادیم و نهار مهمان او بودیم ، خیلی با صفا بودند ، به قول معروف در خانه آنها گر رونقی نبود یک دنیا صفا و صمیمیت بود و نهار پلو و خورشت سبزی بسیار خوش مزه ای با ترشی و ماست گوسفند به ما دادند. وقتی نهار را خوردیم از آنها خداحافظی کردیم و در راه برگشت ، قبل از رسیدن به جاده اصلی سیرا ، در همان مسیر همه جا ، جایی جاده ای فرعی می خورد که ماشین رو نبود ، به سمت روستای درده و ما پیاده رفتیم تا تنها دختر 19 ساله ای که منتظر واکسن بود را واکسینه کنیم ...   

+نوشته شده در سه‌شنبه 21 بهمن‌ماه سال 1382ساعت07:24 ق.ظتوسط بابا شمل | | 1 نظر