X
تبلیغات
رایتل
بر من چه گذشت(۵) - کاغذ سفید
کاغذ سفید
کاغذ سفید

24 آذرماه ، دیگه از جاده چالوس خبری نبود. اون جاده های خفن یخ زده که پاژن وقتی میزد دنده کمکی و بالا می رفت واقعا ای ول داشت! بابا ای ول! و تو این ای ول ها یه دفعه ماشین سر می خورد و چند سانتیمتری دره می ایستاد و اشهد نیمه کاره رها میشد و دوباره بابا ای ول ... دیگه از اون جاده ها خبری نبود. روی بورد مرکز بهداشت نوشته شده بود: دکتر هدی ، دانشگاه آزاد تربیت بدنی ... اسم آزاد و تربیت بدنی نشون میداد که آب و هواش بدک نیست! آزاد بودنش که خیلی حال می داد اونم در جامعه ای که آزادی کفر بود و لیبرال کافر! تربیت بدنی اش هم با حال ، حتما آب و هواش خیلی خوش هیکله! خلاصه با یه اکیپ که 2 نفر واکسیناتور بودند و 2 نفر ثبات و با خودم که پزشک ناظر اکیپ بودیم ، رفتیم دانشگاه. دانشگاه نزدیک میدان آزادگان بود و همین آزاد بودنش دل آدم را قیلی ویلی میکرد! راننده جلو یک ساختمان خرابه قدیمی که تابلواش از خود ساختمان بزرگتر بود ایستاد و مثل پز عالی ، جیب خالی را تداعی میکرد. باور نکردنی بود ، اینجا دانشگاه است! اما مهم نبود ، چشمها را باید شست ، جور دیگر باید دید! ساختمان دو طبقه بود که وقتی از پله هاش بالا می رفتی احساس سقوط آزاد داشتی ولی قبل از سقوط به نمازخانه ای که نماز خواندن درونش هنوز افتتاح نشده بود رسیدیم و در آنجا مستقر شدیم. آری اینجا جایی بود که تا آخر ماموریتم باید میماندم...

بعضی از دانشجویان دانش آموز! به برخی دیگر تعارف: مهدی جان اول شما ، نه لیلی جان قربونت برم من میترسم! لیلی هم آستینش را بالا زد: آقا بکن توش تا این پفک حال کنه! که منظورش از پفک کسی جز مهدی نبود!

میگن زن در سن 20 سالگی مثل توپ فوتبال می مونه ، 20 نفر دنبالشن ، در سن 28سالگی مثل توپ بسکتبال می مونه ، 10 نفر دنبالشن ، در سن 38 سالگی مثل توپ گلف می مونه ، فقط یک نفر دنبلشه و در سن 48 سالگی مثل توپ پینگ پنگه دو نفر هی پرتش میکنن اون طرف! اما باور کنین اینجا دختر میومد واکسن بزنه فقط 20 سالشه اما حیف توپ پینگ پنگ! با ده من عسلم نمیشد خوردش! اونقدر آرایش صورتش اجق وجقی بود که به عقل هیچ نقاشی نمی رسید که چنین نقشی بکشه! یه عده پسر هم اومده بودن واکسن بزنن که بازوان سیمین خانم گلی که آستینش را بالا میزنه ببینه تا هم واکسن سرخک زده باشه هم واکسن روح!

اینجا بین واکسیناتورامون یه سارا خانم است که درس مامایی خونده و از بد حادثه اینجا گیر کرده. خیلی دختر بامزه ایه ، نمک اکیپه ، مشخصا ارادت خاصی به جماعت ترک داره! مخصوصا که ثبات های گروه هم ترک هستند و مرتب جک ترکی میگه ... یکی دیگه از واکسیناتورامون آقای حسنی است که کم از سارا خانم نباشه اونم خیلی مرد با حالایه ، انرژی مثبت اکیپه ، هر چند نوه اش بهش گفته: تو پیری دیگه به درد نمی خوری! ولی باز دود از کنده بلند میشه! دو تا ثباتامون که از بسیج اومدن و آرام نشستن و ترجیح میدن حرفی نزنن ، شاید اینجوری بهتره!

خلاصه این اکیپ تو نمازخانه نشستن و منتظر اومدن دانشجویان ، الان که دارم این وقایع را بر صفحه این کاغذ سفید بی گناه می نویسم و این لوح سفید را چون ریش مومن و قلب کافر سیاه میکنم! پسری با گردن بند طلا نزد ثبات ایستاده تا کارتش را بگیره و دختری کوتاه و تپل دم در ایستاده ، پسرک چشکی برای دختر میفرسته و دختر هم با لبانش از راه دور بوسه ای برای پسر! پسرک وقتی واکسنش را میزنه ازش میپرسم ازدواج کردی؟ میگه: نه! ای بی معرفت من خوش تیپ ، پشت میز نشستم به جای اینکه بوسه را برای من بفرستی برای اون پسره قرتی می فرستی! تو این طرح که پول و مولی گیرمون نمیاد ، لااقل یه بوسه! از اونم خبری نیست!

وای این سارا خانم هم ول نمیکنه ، یه بند گیر داده به ترکا! حالا هم نگاه رو ساعتش میکنه و میگه من باید برم ، دیرم شده ، کار دارم ...   

+نوشته شده در یکشنبه 26 بهمن‌ماه سال 1382ساعت08:19 ق.ظتوسط بابا شمل | | 7 نظر