X
تبلیغات
رایتل
آینه - کاغذ سفید
کاغذ سفید
کاغذ سفید

امتحان واقعا وحشتناک بود تا ساعت 9 شب طول کشید ، دیگه سرم داشت گیج می رفت با تمام بی حوصلگی و عصبانی برگه امتحانم رو به مراقب دادم و بیرون اومدم. دوستم هم پشت سرم برگه امتحانی اش رو داد و دنبال من بیرون اومد. اصلا حوصله حرف زدن باهاش رو نداشتم. تو اون تاریکی نمی شد قیافه اش رو دید و حسش رو بعد از اون امتحان وحشتناک توی خطوط چهره اش جستجو کرد. از تو جیبم سیگاری در اوردم و تعارفش کردم. شاید توی نور آتیش سیگار می تونستم از احساسش چیزی دستگیرم بشه. اون هم بدون هیچ مخالفتی سیگار رو گرفت ، وقتی روشنش کرد ، نگاهش می کردم ، وای! حال آدم گرفته می شد ، عجب صورت بی احساسی! پر از خالی ها! اونقدر صورتش یخ زده و خطوط چهره اش خالی از احساس بود که آدم وحشت می کرد. انگار تو صورت یه مرده نگاه می کردم!

وای! یعنی صورت من هم اینطوریه!

+نوشته شده در دوشنبه 18 اسفند‌ماه سال 1382ساعت05:40 ب.ظتوسط بابا شمل | | 14 نظر