X
تبلیغات
رایتل
کمکم کن - کاغذ سفید
کاغذ سفید
کاغذ سفید

زنگ را میزنم تا منشی بیمار بعدی را بفرستد ...

دختر جوانی وارد مطب می شود ...

من: بفرمایید ...

دختر می نشیند

دختر: آقای دکتر! من 20 سله ام و دانشجو

من: خوب! بفرمایید ، مشکلتان؟

دختر: من بیمار نیستم!

من: خوب! چه کاری از من بر می آید؟!

دختر: آقای دکتر! چگونه می توانم بدون درد خودم را بکشم و کسی هم نتواند مرا نجات دهد؟

من: چرا می خواهی خودت را بکشی؟! بگو شاید بتوانم کمکت کنم.

دختر: نه آقای دکتر! شما نمی توانید ، یعنی هیچ کس نمی تواند ، خواهش می کنم راهنمایی ام کنید.

من: آخه عزیزم! شما مشکلت را بگو اگه با کمک هم راه حلی پیدا نکردیم اون وقت من قول میدم یه راه یادت بدم که نه درد بکشی و نه کسی بتونه نجاتت بده!

دختر(لبخندی بر لبانش می نشیند): قول میدی ، آقای دکتر!

من: قول میدم!

دختر: قسم می خوری؟

من: بگو ، قول میدم!

دختر: من اهل کرمانم. دانشجوی مهندسی تو این شهر که خوابگاهی هستم. (دختر کمی سکوت می کند و بعد ادامه می دهد) پدرم ، مادرم ، خواهرم ، برادرم ، خاله هایم ، دایی ام ، عموهایم ، عمه ام ، پدربزرگم ، مادربزرگم ، آقای دکتر! بازم بگم؟ ( کمی سکوت) همه آقای دکتر! تو زلزله بم مردند. آقای دکتر! من دیگه پولی هم برای ادامه زدگی ندارم. آقای دکتر! من دیگه لباس هم برا پوشیدن ندارم. آقای دکتر! من حتی پول خریدن ژتون غذای دانشگاه هم ندارم. آقای دکتر! من کار هم ندارم که بتونم مشکلات مالی ام را حل کنم. آقای دکتر! من یه دختر یکه و تنها و بی پناهم. آقای دکتر! من هیچی ندارم. آقای دکتر! من حتی دیگه خدا رو هم ندارم. ( و گریه می کند)

دختر: آقای دکتر! دیدی نمی تونی کمکم کنی.

و هر دو سکوت کردیم. دختر تنها راست می گفت. من نمیتونستم کمکی بکنم.

دختر: آقای دکتر! قول دلدی. قسم خوردی. حالا راه خودکشی رو یادم میدی؟

...

+نوشته شده در دوشنبه 25 اسفند‌ماه سال 1382ساعت01:10 ق.ظتوسط بابا شمل | | 7 نظر