|
خیلی وقت بود حتی به خونه خودم هم سر نزده بودیم. همه جا رو حسابی خاک گرفته. یه خونه تکونی حسابی می خواد! دلم کلی برا اینجا تنگ شده بود ٬ یه آسمون ستاره که دیگه این روزا با این دود و دم فرهنگی و سیاسی حسابی آسمون رو پوشونده و دیگه هیچی نمیشه دید! امروز هم از بس داشتم تو این فضا خفه می شدم دلم گرفت. آدم هم هر جا باشه وقتی یه سر تو خونه بی ریای خودش میاد دلش باز میشه لا اقل اونجا هوا روزاش آفتابه و شباش مهتابی... در خانه ما رو نق اگر نیست صفا هست
ــ چی می شد اگه یه روز
همیشه وادی کلام تو پر از ترانه بوده است
کشاورزی را دیدم که تبر بر دست گرفته بود و بر کمر درخت خرما میزد که چرا با این همه زحمتی که امسال برایش کشیده است چرا موز نداده است؟!
اون روزا یادمه همکلاسیام میرفتن کلاس خیاطی ، گلدوزی اما من میشستم تو خونه و هی میخوندم تا بشم خانم دکتر! یادمه مادرم می گفت دختر باید کدبانو باشه ، دختر باید راه و رسم شوهر داری بلد باشه اما کو گوش شنوا! خلاصه اونقدر درس خوندیم تا تو رشته پزشکی قبول شدم. تو دانشگاه بعضی از دخترا با عشوه هاشون بعضی از پسرا رو تور کردند و یه شوهر برا خودشون دست و پا کردند اما من چی؟! بازم چسبیدم به درس خوندن تا بشم چی؟! یه خانم دکتر حسابی! یادمه مادرم می گفت: دختر! لیلا دوستت شوهر کرده ببین چه زندگی خوبی داره ، دانشگاه دختر زندگیشه ، شوهرشه! به مامانم می گفتم: مامان تو نمی فهمی! می گفت: فلان کس لا اقل یه نیمرو بلد درست کنه! پس فردا که دکمه پیرهن شوهرتم نتونستی بدوزی ، با دو تا تس و تیپا میندازدت از خونه بیرون! منم میگفتم: اصلا نمی خوام شوهر کنم ، مرد کیلویی چند؟! و هی درس خوندم و خوندم تا بشم یه خانم دکتر حسابی! خلاصه نه آفتاب مهتاب ما رو دید و نه ما آفتاب و مهتاب رو! تا اومدم تو بیمارستان ، تو بیمارستان هم تو کشیک خلوت که میشد دخترا میشستن اطراف یه پسر خوش تیپ و خوش اخلاق تا بالاخره یکیشون بتونه خودش رو تو دل اون آقای دکتر جا کنه و یه شوهر حسابی برا خودش گیر بیاره اما بازم من وقتای آزادمو می رفتم تو کتابخونه تا چی؟! که بشم یه خانم دکتر حسابی. دوران بیمارستان هم تموم شد و ما هی پیرتر و پیرتر شدیم تا بشیم یه خانم دکتر حسابی! تا جشن فارغ التحصیلی شد و خیلی از دخترا هم دکتر شدن و هم شوهر کردن و رفتم تو دانشگاه زندگی! اما من چی؟! بازم بهشون خندیدم و گفتم من میخوام بشم متخصص تا بشم یه خانم دکتر حسابی! غافل از اینکه نه خیاطی بلد بودم که دکمه پیراهن شوهرم رو بدوزم و نه آشپزی که هیکل شوهرم رو قوی کنم! تازه داشت موهای سرم کم کم می ریخت و به جای خانم دکتر داشتم میشدم آقای دکتر! خلاصه جونم براتون بگه رفتم طرح و افتادم یه روستای دور افتاده که باید سوار خری ، قاطری میشدم تا جاده اون روستا رو طی کنم و برم خدمت به خلق خدا که بشم یه خانم دکتر حسابی! حالا که چند ماهی تنها اینجا ته دنیا دارم مثلا طبابت میکنم ، می بینم مشت حسن چوپون هم محلم نمیده! حاضره شبا با گوسفنداش بخوابه ولی یه شب مهمون دکتر دهکدشون نشه! وای مادر کجایی که راست می گفتی شبا که تنهایی ... بالشت پره ، شوهر شب زیر سر شوهر شوهر ، شوهر شوهر آ...........................ی شوهر میخوام شوهر تقدیم به خانم دکتر ص.ن باباشمل امروز و فردا و هرروز زیبایی را برایتان آرزو میکند. راستی از طرف باباشمل مشت حسن چوپون رو یه ماچ محکمش بکن
پای یک مسجد متروک بنای ده ماست
بچه که بودم فقط بلد بودم تا ده بشمارم ٬ یک ٬ دو ٬ پنج ٬ ده ! نهایت هر چیز همین ده تا بود. از بابام بستنی که می خواستم ده تا می خواستم. مادرم را ده تا دوست داشتم. خلاصه ته دنیا همین ده تا بود و چقدر این ده تا قشنگ بود ولی حالا نمی دانم ته دنیا کجاست؟! نهایت دوست داشتن چقدر است؟! انگار خیلی هم حریص تر شده ام ٬ ده تا بستنی هم کفافم را نمی دهد! اما می خواهم بگویم که دوستت دارم. می دانی چقدر؟ به همان اندازه ده تای بچگی دوستت دارم
معلم سر کلاس درس گفت: بچه ها به قانون احترام بگذارید
در پس کوچه های دل من آنجا که دست اهرمن کوتاست ته آن کوچه تنگ بوی عطر نفسهای تو پیچیده آنجا خانه اهوراست و تو در سایه اهورا منزل گزیده ای... ای گل من! اگر روزی توی آن منزل پاک خار تو زخم کند این دل من خشم اهورا بزند ، دور کند هرچه بدی است از دل من تا که باشد کوتاه دست اهرمن ز دل اهورایی من ... |
About
Home
| |||||